دنیای من

ب.بنام او...فرشته

 

دوباره من، دوباره تو، دوباره ما...نیشخند

دوباره همان قصه ی همیشگی تو می آیی و من مات و مبهوت به تو می نگرم وحتی مژه بهم نمی زنم...هیپنوتیزم

دوباره من، دوباره تو، دوباره ما...نیشخند

دوباره همان خنده ها تو می خندی و خنده ی تو مرا وادار به خندیدن می کند و من چقدر خوشحال از آمدن تو...خنده

دوباره من، دوباره تو، دوباره ما...نیشخند

دوباره همان محبت های قدیمی همان جمله های زیبا که یکی یکی از دهان تو بیرون می جهند...خیال باطل

دوباره من، دوباره تو، دوباره ما...نیشخند

دوباره همان شعرهایی که تو باآن ها بالا و پایین می پری و من نیز همچون تو می شوم...هورا

دوباره من، دوباره تو، دوباره ما...نیشخند

دوباره همان تلویزیون با همان شیشه که نمی دانم چه می شود که وقتی تو می آیی دیگر شیشه نیستوقت تمام دیگر نقش شیشه را ندارد می شود هوا ، هیچ و من می دانم که تو مرا می بینی همانگونه که من تو را می بینم و صدایم را می شنوی همانگونه که من می شنوممژه... به حرف هایم نخند قسم می خورم که عین حقیقت را می گویم پس اگر نمی شنوی و نمی بینی، چرا جواب حرف هایم را همان لحظه می گویی؟!سوال

تو راست می گویی! حق با توست... همه می دانند این شیشه همان لحظه هم شیشه باقی می ماندناراحت ... اما می دانی این امواج تلویزیونی نیست که تصویر تورا در چشمان من منعکس می کند این امواج قلب است که تو را به من وصل می کندعینک... حالا درست شد می دانم که توهم حالا باورت شده که صدایم آن طرف می آید و تو مرا می بینیاز خود راضی... وقتی کار دل در میان باشد هیچ چیز غیر ممکن نیستچشمک... و من می دانم که چقدر دل هامون بهم نزدیک است و دل تو به دل هزاران کودک وصل شدهقلب ... چقدر قشنگ ما این جا چیزی می گوییم و توهمان لحظه جواب می دهیخیال باطل ... نه اینکه گوش هایت بشنوند نه! هرگز این قلبت است که حال با تو سخن می گوید و چقدر زیباست کار این دلبغل ببین چقدر فاصله ها را کوتاه کرده تعجب،ببین چه راحت کاری کرده که من بتوانم با تو سخن بگویم ، تو را از نزدیک ببینم بی آنکه بخواهم مسافتی را بپیمایم...تعجب

وای که چقدر خوشم آمد از این دل ... ماچ

دوباره من، دوباره تو، دوباره ما...نیشخند

و باز هم آخر برنامه  و همان دعاها فرشتهو همان کار همیشگی من که پایان دعاهای تو خود نیز دعایی اضافه می کنمزبان و می گویم: الهی دلم را شاد و لبم را خندان کرد خودت تنش را سالم نگهدار و دلش را شاد و لبش را همیشه خندان کن.خیال باطل

وهمان الهی آمین گفتن ها و صلوات ها...فرشته

"اللهم صل علی محمد و آل محمد"فرشته

 پ.ن: وقتی این لحظه عمو رو اینجوری دیدید توی برنامه چه حسی بهتون دست داد؟

زهره: من که سکته زدم

ریحانه: نزدیک بود اشکم در بیاد

http://www.qhp.ir/images/48xx673ab7gzznxyrp.jpg




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٧ توسط زهره ص.ر

 

....

آزارم می دادی... خیلی بیش از آنچه خودتصور کنی... می خواستم هرچه زودتر از شرِّ تو راحت شوم... دیگر طاقت این همه درد روحی را نداشتم... تو داشتی همچون خوره ذره ذره ی وجودم را از من می گرفتم... من تورا در درون خود پروراندم... من خودم تو را بزرگ کردم... اما چیزی مرا از آمدن تو باز می داشت و آن این جمله بود"اگر تو بیایی و من نتوانم تورا به آرزوها واهدافی که خود در ذهن آفریده ام نرسانم چه خواهدشد؟"... اگر نتوانم از عهده ی تو برآیم چه می شود؟... اگر تورا میان راه رها کنم چه برسر تو می آید؟... تویی که من به اندازه ی خودم دوستت می دارم... می ترسیدم... می ترسیدم که توبیایی ومن وسط راه جا بزنم!...

اما تو...تو در دومین روز ازدومین فصل سال1389 از قلم من بوجود آمدی ومن چه خوشحال از آمدن توparty... تویی که من تورا باتوجه از آنچه که از داریوش فرضیایی می شناختم آفریدم... توداریوشی هستی که شبیه به داریوش فرضیایی ای اما از وجود من برخواسته ای... تو روحت آمیخته با روح من شده... روزها گذشت و من رفته رفته باتو یکی شدم... یک روح در دو کالبد جسم، من اینجا و تو درذهن و درمیان کاغذ های من... چقدر اذیت می کردی... وقت و بی وقت به خلوتگاهم می آمدی که من به تو ذره ای اهمیت نشان دهد... من باتو عجین شده بودم... هنگامی که لابه لای دستخط من می گریستی من آن چنان باتو گریه می کردم که گویی این اتفاقات مالِ من بوده نه تو... تو می خندیدی ومن تاآخر روز سرحال بودم... همان دردی که سراغ تو می آمد بی کم وکاست به من نیز منتقل می شد... ومن آن چنان تو را باورکرده بودم که انگار همه چیز حقیقت بود و شاید هم حقیقت بود در ذهن من...

چقدر در میان راه سرد شدم...اما...اما خاموش نشدم...

شاید اگر الهام باشوق وذوق به نوشته هایم گوش نمی داد ، بیخیال تو می شدم... اگر لحظه لحظه تشویقم نمی کردapplause شاید سرنوشتت بی پایان می ماند...

و آن روز18تیرماه 1389 دقیقابعد از 3ماه و 16 روز پرونده ات به پایان رسید ومن باچه سختی با تو خداحافظی کردم.

چقدر سخت بود جداکردن تواز خودم... مگر می شود انسان چیزی را که با روحش آمیخته شده ازخود جداکند؟...نه! shame on youداریوشِ منlove struck...شخصیت داستانِ منlove struck... من تورا هرگز از خودجدانکرده امoh go on...توangel... خاطراتت...خنده هایتrolling on the floor...گریه هایتcrying...تنهایی هاتbroken heart ودرد هایت همه وهمه تا ابد بامن همراه خواهد بود ومن اعتراف می کنم که از توهزاران چیز یادگرفتم.nerd

 


 

 توضیح: می دونم شاید درست حسابی متوجه قضیه نشدیدchatterbox اما دلم می خواد برداشت هاتون از چیزهایی که بالا گفتم رو توی نظرات بگید blushing.حتما توی پست های بعدی توضیحات بیشتری می دمcool.(منتظرگفته هاتون هستم)

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢۳ توسط زهره ص.ر

ب بنام او...فرشته

 

 http://www.kimag.es/share/55688960.jpg

 

 

 

-"به کجاچنین شتابان؟"سوال

 

گون از نسیم پرسید

 

-"دل من گرفته ز این جا،ناراحت

هوس سفرنداری

زغبار این بیابان؟"

 

-"همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته پایم..."

 

-"به کجاچنین شتابان؟"

 

-"به هرآن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم"

 

-"سفربه خیر اما تو و دوستی ، خدارا

چواز این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران،

برسان سلام مارا"چشمک

 

 

 

 

دوستان عزیز دل من گرفته ز این جا شماها هوس سفر ندارید

بیایید همه باهم یه تغییراتی در خودمان ایجاد کنیم

شاید اینگونه بهتر شویم...چشم




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/٢ توسط زهره ص.ر
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي

   دوستان


Blog Skin